آوای کوهستان
آنگاه که برف می بارد و شما بر کولش سر می خورید و شادی
بازیهایتان را دوره می کنید ، در آن سوی
زمان زنانی را می بینم که با دستان درد بسته تن های رنجور ،
کوه کوه برف بر کول خود می نهند ، از
چکاد کوه که سر در گریبان آسمان دارد کوره راه های
وحشتناکی که کمین گاه مرگ است می گذرند تا
مرگ را به میهمانی آفتاب ببرند .
زنانی که زندگی را از دل سرد سنگ بیرون می کشند .
زنانی که با آرامش و لبخند های منجمد نگاه های پینه بسته
داستان تکراری را تکرار می کنند و لطیف
ترین نوازش از دستانی که چنان سنگ سخت و چنان یخ
سردمی وزد.
وکودکانی که ۶ بهار نخستشان با ریسمانی هول انگیز به پشت
سخت و پر تلاطم مادری که گاه از سنگ
و برف و یخ و گاه از گیاه و چوب و درد انباشته می شود بسته
می شود و بس.
کلاسی که پنج دوره تحصیلی را در یک زمان و تنها با یک معلم
معلمی برای همه در خود دارد .
از فکر کردنش سرم گیج می رود
و زندگان بدانید که کلاس بر گرده مردگان برپاست
بر مزار مردگان فهم می جویند
کلاسی که در گورستان شکل می گیرد آری گورستان تنها اندک
زمینی هموار که در گورستان یافت می شود .
کلاسی که سنگ های مزار صندلیش اندک درختانش سقف آن و
بچه ها از همان ایام کشتن را می آموزند ...
کشتن آرزوها کشتن مزه ها کشتن بازی ها و ...
اینکه فهمیده اند انتخاب واژه ای ایست بی معنا
در دنیای آنان چه ساده زمان فدای مکان می شود مکانی که از
گذر زمان بی خبر مانده است
ومردانی با دستان شخم زده و شیارهای گود که هنوز مهر و
عاطفه را سرشار در خود دارد .
و این حکایتیست واقعی از سرزمینی واقعی با مردمانی واقعی
دوستان خوب من
نه هیچ به معجزه ای دل نبسته ام
به نگاه شمایان چرا
چرا که در آن سوی مرز نگاهتان عشق عاطفه پراز فریاد انتظار
می کشند
و دوست داشتن حکایتیست که در رگهایتان جاریست
و توانستن آیت حضورتان.
نمایشگاه عکس مردم شناسی دانشکده علوم
اجتماعی
