ما که هروقت اومدیم تو سایت دانشکده پشت هر کامپیوتری که نشستیم
یه عیب و ایرادی داشت حتی این کامپیوترهای مثلا جدید،بابا
خفه شدیم تو این همه امکانات استادام که ماشاالله نفسشون ازجای
گرم بلند میشه هی پشت سرهم کارهای اینترنتی میدن مثلا : سرچ کتاب
یا همان جستجوی کتاب خومدمون در اینترنت آنهم ۱۰۰تا تازه چی
همش کتابهای روزنامه نگاری .البته شوخی کردم ما استادای سختگیر
رو بیشتر
دوست داریم .البته اگر حمل بر چاپلوسی نشه.راستی تایادم نرفته
یه چیزی بگم درمورد اسم وبلاگ ،من به هیچ وجه به قول استاد نیهیلیست
نیستم هرچند خیلی وقتها احساس میکنم که زندگی هیچ معنای خاصی
نداره یا حداقل زندگی تو دنیای امروز هیچ ارزشی نداره، اما فکر نمی کنم
عاقبت یا سرانجامی هم نداشته باشه خوب بسه دیگه خیلی حرافی کردم
برم به کار و زندگیم برسم که....
فعلا با اجازه.![]()

نمی دونم چرا بین این همه عکس این یکی چشممو گرفت با این که هیچ
مناسبت خاصی نه با این روزا داره نه با اسم وبلاگ، ولی شاید یه گریز
بود از این شهر شلوغ با آدمهای رنگ و وارنگ ،مشغله های فکری الکی و
هزار و یه حرف نگفته دیگه به درون به یه درون آشفته و خسته از همه
چیزایی که دور و برشن.
به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکل بگو خدای بزرگی دارم...